با عرض سلام به شما دوستان » اميدوارم لحظات خوشي را در مدت اندکي که پيش ما هستيد سپري کرده و ياقوش را که به زبان ترکي به معناي باران ميباشد به خاطر سپرده و به دوستان و آشنايان خود معرفي کرده و در صدد بهبود يافتن اين وبلاگ کمکم نماييد » منتظر انتقادات شما هستم » با تشکر از شما عزيزان » وحيد وکيلي

وحید،وحید وکیلی،وکیلی،زاویه،زرندیه،ساوه،ترک،همه چی،تو خالی،باران،یاقوش،وبلاگ وحید وکیلی،زرندیه،رپ،داستان،ترفند موبایل،ترفند کامپیوتر،عکس های مشتی،هرچی که دلت بخاد،یاس،وحید0256،





درباره نویسنده

وحيد وکيلي[30]
نميدانم پس از مرگم که آيد بر مزار من که بنشيند به سوگ من,سيه چشمي سيه بر تن کند يا نه؟ ولي سوگند, تو را سوگند به جان دلبرت سوگند,مرا ياد کن آن شب که زير خاک سرد تنهاي تنهايم...


تماس با نویسنده

جستجو گر

در یاقوش
در گوگل
موضوعات ياقوش
جامعه
کامپيوتر
ورزش
هنر
ادبيات

آرشيو ياقوش
داستان راز خوشبختي
داستان آفرينش زن
داستان تکلم با ‍قرآن
داستان خويشاوندان الاغ
داستان زن بدکار
ترفند مودم
ترفند ايجاد پوشه بي نام و نشان
ترفند پسورد ديگران
اسامی سایت های دانشگاه ها و مراکز فرهنگی
عکس هاي بامزه وزيبا
جک هاي واقعا ....
شماره تلفن همه رپر ها
30 الي 40 تا سايت فيلتر شکن خفن
زن سالاري طنز
وبلاگ نويسي را ترک کنيد
سخن هاي طنز اما...
حس هدفمندي را در خود پرورش دهيد
يادگار زمان شاه
بخون حاش رو ببر
آخر عاقبت مهندسي
من موندم تو کفش تو چي
طبيعت ايران زمين
اسامي همکلاسيام و دبيراو


لینک دوستان ياقوش
دانلود همه چي
اسلحه ي پر
عاشق تنها
دکتر کوچولو
ادريس20
گوشه ي دنج

عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی ياقوش



لوگوی تالار ياقوش
مگه بیکاری


لوگوي دوستان ياقوش




وبلاگ فارسی



مشخصات سیستم شما

آمار بازدید
بازدید کل :5199
بازدید امروز : 13
 RSS 

 


شقايق گل هميشه عاشق
 


شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند
شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کور? آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست خودش هم تشنه بود اما  
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق ش


 



نویسنده : وحيد وکيلي » ساعت 3:22 عصر روز يکشنبه 6 مرداد 1387


 عشق گمشده


 اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد. هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت مي کردم. موضوع اصلي اين بود که من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم, از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي.اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دايم گريه مي کرد و مثل باران اشک مي ريخت, مي دونستم که مي خواست بدونه که چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختي مي تونستم جواب قانع کننده اي براش پيدا کنم, چرا که من دلباخته يک دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم که اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من کرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا مي افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم که يک نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نکردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به جز اين که در اين مدت يک ماه که از طلاق ما باقي مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در اين مدت يک ماه تا جايي که ممکنه هر دومون به صورت عادي کنار هم زندگي کنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست که جدايي ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يک درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود که بياد بيارم که روز عروسي مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در يک ماه باقي مونده از زندگي مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست هام بگيرمو راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فکر کردم حتما داره ديونه مي شه. اما براي اين که اخرين درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف کردم اون با صداي بلند خنديد گفت: به هر بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به کار مي بره. مدت ها بود که من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي که طبق شرايط طلاق که همسرم تعين کرده بود من اون رو بلند کردم و در ميان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي کرديم و معذب بوديم. پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي بره. جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت رو طي کرديم. اون چشم هاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو! نمي دونم يک دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو اسشمام کنم. عطري که مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافي توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که نديدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاکستري ظاهر شده بود! براي لحظه اي با خودم فکر کردم: خدايا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديکي و صميميت رو دوباره احساس کردم. اين زن, زني بود که 10 سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز که مي گذشت برام آسون تر و راحت تر مي شد که همسرم رو روي دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي کرد. يک روز در حالي که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هيچ کدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود که من اون رو راحت حمل مي کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي که تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم اين منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و راه ببره تبديل به يک جزئ شيرين زندگي اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسيدم نکنه که در روزهاي آخر تصميم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسير هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي.دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي کردم, درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يک چيزي مي گفت: اي کاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديکي در زندگي مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگي کردم, وقتي رسيدم بدون اين که در ماشين رو قفل کنم ماشين رو رها کردم, نمي خواستم حتي يک لحظه در تصميمي که گرفتم, ترديد کنم. "دوي" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي کرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فکر نمي کني تب داشته باشي؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم که نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يک ماه گذشته هيچ کدوم ارزش جزييات و نکات ظريف رو در زندگي مشترکمون نمي دونستيم. زندگي مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر اين که عاشق هم نبوديم بلکه به اين خاطر که اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي که فرياد مي زد در رو محکم کوبيد و رفت. من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يک سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟ و من در حالي که لبخند مي زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي کنم, تو روبا پاهاي عشق راه مي برم, تا زماني که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....


 



نویسنده : وحيد وکيلي » ساعت 3:31 عصر روز شنبه 15 تير 1387


کدام را سوار مي‌کنيد؟
سؤال يک امتحان استخدام:
شما در يک شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يک ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.
·        يک پيرزن که در حال مرگ است.
·        يک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.
·        دوستي بسيار عزيز که سالهاست اورا نديده ايد و آرزو داشتيد دوباره او را بيابيد و همدم و همراه او باشيد.
 شما مي‌توانيد تنها يکي از اين سه نفر را سوار کنيد. کدام را انتخاب خواهيد کرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
کمي فکر کنيد...
قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
·        پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
·        شما بايد پزشک را سوار کنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است که مي‌توانيد جبران کنيد. اما شايد بتوانيد بعداً هم جبران کنيد.
·        شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممکن است هرگز قادر نباشيد او را پيدا کنيد.
از دويست نفري که در اين آزمون شرکت کردند، شخصي که استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشک مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه دوست عزيزم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.
--------------------------------------------------------------------------------
شرح
 همه مي‌پذيرند که پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچکس در ابتدا به اين پاسخ فکر نمي‌کند. چرا؟
زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور کرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.
تحليل فوق را مي‌توانيم در يک چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم:
در انواع رويکردهاي تفکر، يکي از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبي است که در مقابل تفکر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد. در تفکر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌کند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل کند. تفکر جانبي سعي مي‌کند به افراد ياد دهد که در تفکر و حل مسائل، سنت شکني کرده، مفروضات و محدوديت ها را کنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه کنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.
 شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند که ماشين خود را ببخشند تا همدم و عزيز گم کرده خود را با خود همراه کنند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند. دليل آن اين است که به صورت جانبي تفکر نمي‌کنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را کنار نمي‌گذارند. اکثريت شرکت‌کنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند که بايد يک نفر را سوار کنند و از اين زاويه که مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فکر نکرده‌اند.



نویسنده : وحيد وکيلي » ساعت 9:54 عصر روز يکشنبه 2 تير 1387


lhadk


1- محمدرضا گلزار --- BMW

2- محمدرضا شريفي نيا --- زانتيا و سيناد

3- تهمينه ميلاني --– پرادو

4- مسعود ده نمکي --– پژو
206

5- پرويز پرستويي –-- پرشيا

6- بهرام رادان --– لندکروزر

7- پوريا پورسرخ --– پاترول

8- علي لهراسبي --– پرادو

9- کامبيز ديرباز –-- کوراندو

10- محمد اصفهاني --– تويوتا کمري و سوناتا و پژو
405

11- سيد جواد هاشمي --– آزرا

12- فيروز کريمي –-- آزرا

13- امين حيايي –-- رنج رور

14- نفيسه روشن –-- رنو
PK

15- حسين رضازاده –-- ماکسيما

16-رضا رشيدپور --– تويوتا کمري

17- محمدرضا فروتن --– پژو
206

18- نيکي کريمي –-- پاترول

19- شهاب حسيني --– ريو

20- محمود شهرياري --– ماکيسما و ماتيز

21- طناز طباطبايي --– اپل کورسا

22- امين تارخ --– پرادو

23- مهدي سلوکي –-- پرشيا

24- حميد گودرزي --– سانتافه

25- حسن پورشيرازي –-- مگان

26- حامد کميلي –-- پاترول

27- حميدرضا پگاه –-- پژو
206

28- حسين رفيعي –-- رونيز

29- رضا صادقي --- پژو
206

30- سعيد راد --- کوراندو

31- زيبا بروفه --- پژو
206

32- حسن جوهرچي --- پژو 206

34- علي نصيريان --– ورنا

35- پانته آ بهرام --- پرايد

36- مريلا زارعي --- سمند

37- رضا کيانيان --- پاترول

38- کاوه سماک باشي --- پرشيا

39- امير نوري --- پرشيا

40- ابوالفضل پورعرب --- پرشيا

41- امير تاجيک --- زانتيا

42- جواد رضويان --- سوزوکي و پژو
206

43- رامتين خداپناهي --- پژو 206

44- امير جعفري --- پرادو

45- مجتبي کبيري --- پرشيا

46- عليرضا دبير --- پژو 206

47- علي دايي --- بنز و پرادو

48- نيوشا ضيغمي --- پژو
206

49- باران کوثري --- سمند

50- احسان خواجه اميري --- مزدا
323

51- شاهين آرين --– سوناتا

52- اشکان خطيبي --- پژو 206

53- حميد لولايي --- دوو سي يلو

54- مهران مديري --- پرادو

55- حميد عسگري ---
GEN2

56- بروز ارجمند --- مزدا 323

57- مسعود روشن پژوه --- پرادو

58- حسام الدين سراج --- پژو 206

59- بهروز افخمي --– پژو 405

60- احمدرضادرويش --- پژو 405

61- محمد سلوکي --- پژو 405

62- احسان عليخاني --- پژو 405

63- مسعود کيميايي --- مرسدس

64- مجيد اخشابي --- پرشيا

65- قاسم اقشار --- ماکسيما

66- جمشيد مشايخي --- پژو
405

67- رضا عطاران --- پژو 206

68- مجيد صالحي –-- پرشيا

69- محمد نصرتي --– ماکسيما

70- ايرج نوذري –-- پژو 206

71- مريم کاوياني --- پژو 206

72- عليرضا نيکبخت واحدي --- BMW

73- نگار فروزنده --- دوو سي يلو

74- شيث رضايي --- بنز

75- سپند اميرسليماني --- پژو 206

76- عاطفه نوري --- ماتيز

77- مهسا کرامتي --- پرايد

78- مهدي مقدم--- دوو سي يلو

79- عبدالرضا اکبري --- پژو
206

80- عليرضا خمسه --- مزدا
323

81- عادل فردوسي پور --- زانتيا

82- گلشيفته فراهاني --- پرادو

83- بهزاد فراهاني --- پژو 405

84- جهانگير کوثري --- پرشيا

85- رخشان بني اعتماد --- ماتيز

86- مهتاب کرامتي --- پژو 206

87- اکبر عبدي --- گل

88- سيروس مقدم --- پژو 206

89- حسين ياري --- تويوتا کمري

90- خسرو شکيبايي --- پژو
206

91- آرام جعفري --- پژو 206

92- يکتا ناصر --- پژو 206

93- حسام نواب صفوي --- مگان

94- مهدي اميني خواه --- پژو
206

95- فرزانه کابلي --- پژو 206

96- ليلا اوتادي --- دوو سي يلو

97- حميد ماهي صفت --- اپل کورسا

98- فرزاد حسني --- ماشين ندارد

99- افشين قطبي --- سوزوکي

100- ناصر حجازي --- سوزوکي

101- علي پروين --- ماکسيما

102- امير قلعه نوعي --- بنز و پژو
405




نویسنده : وحيد وکيلي » ساعت 6:7 عصر روز سه‏شنبه 14 خرداد 1387


موج نگران کننده توليد و گسترش بسيار سريع بولوتوث‌هاي ضداخلاقي در جامعه بايد زنگ خطري جدي براي مسئولان فرهنگي کشور باشد. پيامدهاي سياسي و رسانه‌اي اين پديده هم قابل توجه است، زيرا اين گونه مسائل به صورت قوي و پررنگ در رسانه‌هاي غربي منعکس مي‌شود.
 

طي يکي دو ساله‌ي اخير، قشر جوان و نوجوان جامعه به دليل عدم آگاهي و بعضاً بي‌توجهي، بيشتر در معرض آسيب‌هاي رواني اين قبيل بولوتوث‌ها قرار گرفته‌اند. مثل رقص کل‌کل يک‌ودو که حتي تا سايت صهيونيستي يوتيوب نيز کشانده شده است.

 

ابتدا به سراغ چند دانش‌آموز که در حال شوخي و خنده در پاک هستند، مي‌روم. حداکثر 18 سال دارند و مشخص است که در سال اول يا دوم دبيرستان مشغول به تحصيل‌اند.

 

مي‌پرسم چند نفر از شما تلفن همراه داريد؟ بالاتفاق و با خنده جواب مي‌دهند: «خااااانم، بگيد کي نداره!؟ با اين ارزوني خط، مخصوصاً ايرانسل، تقريباً همه دارن.»

 

در ادامه مي‌پرسم در مدرسه به شما اجازه‌ي آوردن موبايل مي‌دهند؟ اگر بگيرند چه برخوردي مي‌کنند؟ باز هم بالاتفاق و جيغ مانند و طوري که مشخص است دل پري دارند، پاسخ مي‌دهند:

 

« نـــــه خانم، اجازه نمي‌دن، اما ما قايم مي‌کنيم. هرروز که نمي‌تونن ما رو بگردن. از هرکي هم بگيرن معمولاً چند روز ضبط مي‌کنن و مامانا ميان تعهد مي‌دن و به خير و خوشي تموم مي‌شه!»

 

از مريم که در بين دختران جوان، شيطان‌تر از بقيه است و آرام و قرار ندارد، سوال مي‌کنم چه استفاده‌اي از موبايل‌ات مي‌کني؟ «من بيشتر اس‌ام‌اس بازي مي‌کنم. با صحبت کردن مي‌ترسم اعتبارم تموم بشه. ضمنا اينم که به کي‌اس‌ام‌‌اس مي‌دم جزء اسراره.» و با خنده‌ي همراه با آه ادامه مي‌دهد: «خودم مي‌دونم و خداي خودش!!»

 

در ادامه مرضيه نيز حرفش را تأييد مي‌کند و مي‌گويد: با اينکه خط من همراه اوله، اما منم باز بيشتر از اس‌ام‌اس استفاده مي‌کنم. چون پول قبض رو بايد خودم از ماهيانه‌ام بدم.

 

احساس خجالت اوليه را از دست داده‌اند و انگار من را هم به جمع صميمي خودشان راه داده‌اند. اين را مي‌توان از شوخي‌ها و اشتياق‌شان براي ادامه‌ي سؤالات فهميد.

 

مي‌پرسم «بچه‌ها، با بودن گوشي‌هاي مختلف که دوربين‌دار هم هستند و اين که تصاوير و فيلم‌هايي که گرفته مي‌شود در کمترين زمان ممکن پخش مي‌شود، آيا در مدرسه و کلاس‌ها و پارک و کلاً در اجتماع احساس امنيت مي‌کنيد؟»

 

اول ترجيح دادند اين طور وانمود کنند که ايراني جماعت، حتي دخترانش هم، هر چه را کنار بگذارد تعارفات معمول را کنار نمي‌گذارد و کمي معترضانه پاسخ دادند که: «اين چه حرفيه؟ اينا دوستاي ما هستن. بعدشم کاري نمي‌کنيم که بخواهيم بترسيم.»

 

ولي اين حس اعتماد به دوست، ديري نمي‌پايد که زهرا (او هم چيزي از مريم کم ندارد و شيطنت در خونش جريان دارد) با حالتي که کمي هم دماغش به سمت جلو حرکت مي کند، مي‌گويد: «البته خانم، راستش ما که اهل رقص و اين حرفا نيستيم و هميشه متانت و سنگيني‌مون زبونزده خاص و عامه (زينب وسط حرفش مي پرد و مي گويد بله بله، ايشون يه سه چهار کيلويي از مدير مدرسه هم سنگين تر هستند!) اما دو سه تا از دوستام، زنگ تفريح تو کلاس رقصيده بودن و يکي از بچه‌ها هم فيلم‌شون رو مي‌گيره و الان فکر کنم فقط خواجه‌حافظ‌شيرازي نديده باشه که اونم بعيده! چون فکر مي‌کنم اونم از اين جريان با خبره و يه چيزايي تو ديوانش از رقص و اينا گفته!» با اين صحبت زهرا، بقيه هم پاسخ هايي مشابه مي دهند و بعضي هم از مورد اعتماد نبودن تعميرگاه‌هاي گوشي همراه مي‌نالند.

 

بحث را به سمت بلوتوث مي‌کشانم و مي‌خواهم در مورد بلوتوث و استفاده از آن حرف بزنند. لاله مي گويد: «نه خانم، من از بلوتوث مي‌ترسم. آخه يه چيزي دوستم برام بلوتوث کرد که شب‌ها خوابم نمي‌بره و مي‌ترسم.» اصرارم براي اين که بگويد چه ديده هيچ فايده اي نداشت؛ اما غزال با لحني قلدر مآبانه مي‌گويد: «خب بگو ديگه، ترسووو. خانم من يه فيلم براش دادم که اشراري نمي‌دونم به اسم ريگي، رينگي، يه همچين چيزايي، سر يه نفر رو پخ‌پخ مي‌کنند!» جيغ دو سه نفر از بچه‌ها و چهره‌ي وحشت‌زده‌ي لاله نمايان مي‌شود.

 

ساجده هم با کمي ترس توأم با خجالت مي‌گويد: «منم يه چيزي ديدم که خب، ديگه از اون موقع تا حالا از کسي، غير آهنگ، بلوتوث نگرفتم.»

 

که البته با اصرار ما راضي شد که بگويد آن بلوتوث صحنه‌ي تجاوز بي‌رحمانه‌ي چند افغان به يک دانش‌آموز دختر بوده است.

 

 bloothus

 

  باز هم مريم که شيطنتش گل کرده مي‌گويد:«بـــــه! اينا که همش قديمي بود. خانم بلوتوث موبايل‌تون رو روشن کنيد، چند تا بلوتوث دو هزار و هشتي(!) براتون دارم خفن. عروسي فلان خواننده و ارتباط نامشروع اون بازيگر و قليون کشيدن اين مداح و مراسم رقص و عروسي اين و اون که ديگه خيلي قديمي شده و همه جا هم پره.»


 

به عنوان اخرين سوال مي‌پرسم براي هم چيزهاي خوب هم بلوتوث مي‌کنيد؟

 

غزال مي‌گويد: «نه بابا! چيزاي خوب که تو راديو و تلويزيون هست. اگه بخواهيم، اونجا مي‌بينيم. بلوتوث واسه چيزاي نابه.»

 

مريم هم باز خودي نشان مي‌دهد و طوري که مي‌خواهد بگويد تجربه‌اش از بقيه بيشتر است و با تغيير ادبياتش به ادبيات چاله ميداني اين طور مي‌گويد: «ببين خانومي! بي خيال بلوتوث خوب و بد شو. اين تجربه رو از من داشته باش. تو يه دقيقه توي مترو يا اتوبوس يا هر جايي که دختر و پسر هستن مثل کافي‌شاپ و سينما و تئاتر و ... برو. يه اسم ناز دخترونه(!) هم براي بلوتوثت انتخاب کن. ترجيحاً عسل باشه بهتره. ايکي ثانيه چنان واست آخرين ورژن از بهترين بلوتوث‌هاي روز ايران و جهان مي‌آد که خودت حال کني. خانومي بذار حالا که اينا رو گفتم يه دقيقه هم کارشناس بشم. هر چي باشه سال ديگه بايد ديپلم بگيرم به سلامتي! بلوتوث هم مثل هميشه اول خودش اومد. فرهنگش هم که همچنان تو راهه و نيومده. مسئولين هم که بعد چند سال يه کم بگي نگي مي‌خوان يه کارايي بکنن. ولي کدوم کار؟ طرح دادن که کاري کنند که بلوتوث تو مترو کار نکنه. از همين رسانه‌ي عمومي بر خود لازم ميدونم که رسماً از صميم قلب تشکرات لازم را از اين همه فعاليت اعلام کنم.»

 

نمي دانستم بايد به طرز حرف زدنش بخندم يا ... . مهم نيست. اين مواقع خداحافظي بهترين کار بر سر يک دو راهي است! با تبادل شماره تلفن هاي‌مان به همديگر، از آن‌ها خداحافظي مي‌کنم.

 

هر چند حس کردم اين گزارش از معدود گزارش‌هايي است که با صحبت‌هاي کامل آن چند دختر، ديگر نيازي به صحبت کارشناس و مسئول و دست اندرکار حوزه جوانان ... ندارد، اما ... اما تا به حال حرف‌هاي هاي چند دختر 17-18 ساله کجا به چشم آمده که اين بار دومش باشد!؟

 

 فرهادي، کارشناس ارشد برنامه ريزي آموزشي که مديريت يکي از مراکز آموزشي را بر عهده دارد مي‌گويد: بلوتوث رسانه‌اي است که در ايران وجهه‌ي‌ غيراخلاقي آن بيشتر است و هم تقريبا به طور مطلق از دسترس و مديريت و سياستگذاري حاکميت به دور است. از آن طرف هم در دسترس تمام اقشار جامعه اعم از زن و مرد و پير و جوان و فقير و غني است.

 

در کشور ما پديده‌اي مثل «بولوتوث» يا پيامک‌هاي غيراخلاقي با سرعتي اعجاب‌آور در حال رشد است و گرايش شديدي نسبت به آن وجود دارد.

 

بعضي از بولوتوث‌ها حاوي صحنه‌هاي تعرض و تجاوز هستند که قشر درجه‌ي يک آسيب در اين مقوله، خانم‌ها و دختران جوان و کانون زندگي‌ها‌ست که هر از چندگاهي از لابه‌لاي صفحه حوادث روزنامه‌ها، مخاطبان را به خود متوجه مي‌کند و هنوز ابعاد گسترده و فراگير آن به خوبي شناخته نشده است.

 

بلوتوث همان طور که بعد منفي دارد، بعد مثبت هم دارد. مثل چاقوي تيزي که در دست يک جراح مي‌تواند باعث نجات جان يک بيمار شود و در دست يک قاتل باعث گرفتن جان يک انسان. براي مقابله با جنبه‌هاي منفي بلوتوث بايد در جامعه فرهنگ سازي شده و سمت و سوي استفاده از اين ابزار را با فرهنگ‌سازي صحيح به سمت مثبت بکشانيم تا اين جهاني شدن به نفع قشر مصرف کننده قرار بگيرد.

 

نسرين حسيني، کارشناس مشاوره نيز براي مقابله با مظاهر منفي بلوتوث صحبت‌هاي جالبي داشت:

 

يکي از ويژه گي‌هاي تکنولوژي، در هم شکستن مرزها و از بين بردن موانع است. اين روزها نه تنها آنچه از ماهواره‌ها پخش مي‌شود، بلکه تصاوير حريم خصوصي خانواده‌ها مانند مجالس عروسي و حتي استخرهاي زنانه، به راحتي توسط بلوتوث دست به دست مي‌گردد. آن‌چه من به عنوان راه حل به ذهنم مي‌رسد اين است که به هيچ عنوان با برخوردهاي خشن و يا انضباطي شديد نمي‌توان فرهنگ استفاده نادرست از اين ابزار را اصلاح کرد. بايد جامعه، خصوصا قشر جوان را در جهت مقابله با مظاهر منفي اين پديده آماده کنيم. به آنها شناخت داده و عواقب استفاده نادرست از اين وسايل را به آنها ياد آوري نماييم.

 

متاسفانه با استفاده‌ي نادرست از اين تکنولوژي، مرز ارتباطات ميان انسان ها برداشته شده و افراد صرفاً جهت عقب نماندن از مظاهر به اصطلاح تمدن و بدون در نظر گرفتن جنبه هاي مثبت آن، به رواج جنبه‌ي منفي آن پرداخته‌اند. گاه اين روابط منجر به آسيب هاي جبران ناپذيري از جمله از بين رفتن اعتماد در بين اعضاي يک جامعه و از آن خصوصي تر يک خانواده به ويژه زوجين شده است.

 

اميد که با تدابير به جا و فرهنگ سازي صحيح و به موقع دست اندرکاران فرهنگ کشور و مسئولين انتظامي و با جايگزيني جنبه هاي مثبت بلوتوث، از گسترش جنبه هاي منفي آن جلوگيري نماييم.

 منبع : 4قد

                                                                                   نظر يادت نره

نویسنده : وحيد وکيلي » ساعت 10:38 صبح روز جمعه 10 خرداد 1387


ياس رپر سياسي

نویسنده : وحيد وکيلي » ساعت 10:20 صبح روز چهارشنبه 1 خرداد 1387


هميشه شاکر خدا باش


دو چيز را هيچ وقت فراموش نکن


?) خدارا                            ?)مرگ را


دو چيز را هميشه فراموش کن


?)به کسي خوبي کردي    ?)کسي به تو بدي کرد


در مجلس وارد شدي زبان نگهدار


در سفره حاضر شدي شکم نگهدار


در خانه اي وارد شدي چشم نگهدار


در نماز ايستادي دل نگهدار


دنيا دو روز است:


يک روز با تو و يک روز عليه تو.


                                                         روزي که با توست مغرور مباش


روزي که عليه توست صبور باش


                                                     هر دو پايان پذير است


 


به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن ندارد


 

d

نویسنده : وحيد وکيلي » ساعت 10:55 صبح روز سه‏شنبه 17 ارديبهشت 1387


اگه بیکاری بیا تو سوال جواب پس بده;

از بازديدکنندگان محترم خواهشمنديم نظرات و انتقادات خود را در فرم زیر نوشته و کامل کرده و ما را در صدد بهبود يافتن اين وبلاگ ياري نماييد » يا حق

* نام و نام خانوادگی :
آدرس وب سایت :
* آدرس ایمیل:
سن :
شهر :
تلفن :
آدرس :
نحوه تماس با شما: تلفن: آدرس ایمیل
نحوه آشنایی شما با ما:
موضوع پیام:
*پیام: